My_idol
part {17}.
گوشیو روشن کردم و دیدم پیام از یک شماره ناشناسه....
پیام : سلام ات خوبی؟
دلم برات تنگ شده.
گفتم پیام بدم ببینم همچی خوبه یا نه.
نمیفهمم، پیام از کی میتونه باشه؟
اسم منو از کجا میدونه؟
شروع به تایپ کردم.
ات : ببخشید شما؟
... : چطور منو نشناختی؟
منی که همیشه انقدر به فکرتم..
ات : ببخشید میشه درست بگین دقیقا شما کی هستین؟
... : هعی..دیگه دختر خالم هم نمیشناستم..
وات؟
آرمان شماره ی منو از کجا پیدا کرده؟
این شماره رو به غیر از زینب به کس دیگه ای ندادم که....
ات : شماره ی منو از کجا آوردی؟
آرمان : خب معلومه دیگه از زینب گرفتم.
ولی چه دوست خوبی داری...بی چون و چرا بهم شمارتو داد.
اعصابم خورد شد...خواستم جوابش بدم که دیدم بالاسرم یه سایه بلند ظاهر شد..
سرم گرفتم بالا و دیدم....جونگکوک داره نگاهم میکنه!!
ات : ا...ام..راستش داش....
جونگکوک : چرا رنگت پریده؟
کسی مزاحمت شده؟
اگر کسی مزاحمت شده بگو به بچه ها بگم شمارشو هک کنن.
چرا انقدر واسش مهم شدم یهو؟
وای ات چی میگی تو
معلومه دیگه...نا سلامتی میکاپ آرتیستش قراره بشی...معلومه که مهمه.
ات : ام...نه نه چیز خاصی نیست یکی از دوستام بهم پیام داده خیالتون راحت.
لبخند زد و بدون هیچ حرفی رفت سمت دفتر مدیر.
یا خدا...نکنه گند زده باشم...ولی من که چیزی نگفتم....
دوربین گوشی رو باز کردم و دیدم لپام رنگ لبو شده...
ایوای...آخه اینم شانسه که من دارم...
گوشی رو خاموش کردم و چشمام رو بستم تا بیشتر از این خجالت زده نشدم...
... : خانوم ات مدیر داخل دفتر منتظرتونن لطفا تشریف ببرین داخل.
چشمام رو باز کردم و بلند شدم رفتم سمت دفتر مدیر .
در زدم و وقتی صدای بم مدیر رو شنیدم وارد دفتر شدم....
حمایت یادتون نره قشنگای من🌺🫂
#رمان
#فیک
#فیکشن
#سناریو
#اسمات
#عاشقانه
#چندپارتی
#جونگکوک
#ات
#my_idol
گوشیو روشن کردم و دیدم پیام از یک شماره ناشناسه....
پیام : سلام ات خوبی؟
دلم برات تنگ شده.
گفتم پیام بدم ببینم همچی خوبه یا نه.
نمیفهمم، پیام از کی میتونه باشه؟
اسم منو از کجا میدونه؟
شروع به تایپ کردم.
ات : ببخشید شما؟
... : چطور منو نشناختی؟
منی که همیشه انقدر به فکرتم..
ات : ببخشید میشه درست بگین دقیقا شما کی هستین؟
... : هعی..دیگه دختر خالم هم نمیشناستم..
وات؟
آرمان شماره ی منو از کجا پیدا کرده؟
این شماره رو به غیر از زینب به کس دیگه ای ندادم که....
ات : شماره ی منو از کجا آوردی؟
آرمان : خب معلومه دیگه از زینب گرفتم.
ولی چه دوست خوبی داری...بی چون و چرا بهم شمارتو داد.
اعصابم خورد شد...خواستم جوابش بدم که دیدم بالاسرم یه سایه بلند ظاهر شد..
سرم گرفتم بالا و دیدم....جونگکوک داره نگاهم میکنه!!
ات : ا...ام..راستش داش....
جونگکوک : چرا رنگت پریده؟
کسی مزاحمت شده؟
اگر کسی مزاحمت شده بگو به بچه ها بگم شمارشو هک کنن.
چرا انقدر واسش مهم شدم یهو؟
وای ات چی میگی تو
معلومه دیگه...نا سلامتی میکاپ آرتیستش قراره بشی...معلومه که مهمه.
ات : ام...نه نه چیز خاصی نیست یکی از دوستام بهم پیام داده خیالتون راحت.
لبخند زد و بدون هیچ حرفی رفت سمت دفتر مدیر.
یا خدا...نکنه گند زده باشم...ولی من که چیزی نگفتم....
دوربین گوشی رو باز کردم و دیدم لپام رنگ لبو شده...
ایوای...آخه اینم شانسه که من دارم...
گوشی رو خاموش کردم و چشمام رو بستم تا بیشتر از این خجالت زده نشدم...
... : خانوم ات مدیر داخل دفتر منتظرتونن لطفا تشریف ببرین داخل.
چشمام رو باز کردم و بلند شدم رفتم سمت دفتر مدیر .
در زدم و وقتی صدای بم مدیر رو شنیدم وارد دفتر شدم....
حمایت یادتون نره قشنگای من🌺🫂
#رمان
#فیک
#فیکشن
#سناریو
#اسمات
#عاشقانه
#چندپارتی
#جونگکوک
#ات
#my_idol
- ۷۸۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط